نمی گویم خداحافظ که ، خداحافظی انتهای یک خوابه ، پس بدرود با همه شما عزیزان که به نام می خوانمتان ... و شمایی که بودید و نبودید...

دوم مردادماه هزار و سیصد و هشتاد و دو ، آغاز کردم این دفتر را با شعری به نام «برج» به یاد آن خورشید آشنا ، به یاد او که همیشه بودنش آرامشم می داد ، ‌او که با او بودن را با هیچ لحظه و آنی عوض نمی کردم و نخواهم کرد . با او که باشی نه به گذشته و سختیهای رفته می اندیشی و نه به آینده و آنچه خواهد آمد . با او بودن یعنی زیستن در حال ... برج من بود و من کبوتر جسورش . تمام طوفان زمستان را بر فرازش به امید بهاری سپری کردم . و دلباختگی به کبوتری بود که با آمدن اولین تابش مهر سر به پرواز از آشیانه گذاشت . ای مریم جاوید من حضورت همیشه مرا هست . در آغازم که با تو بود و در این پایان...

غریبه ای آمدی به سروقت صفحه دل من و عقل سرخ نیز که هر دو از همراهان شبهای تار این خاموش بودند ...

با حضور گرم بغض تلخ که همیشه بغضهای سربسته وجودم نمایان می گشت و با دلگرمی وجودش مرا به نوشتم می خواند....هر چند اندک می آمد اما موریانه کتاب را اول بار در تلخی بغضش دیدم...

و تو ای از جان گذشته ، ای که تمام عمر خود را بر سر دوراهی انتخاب و اندیشه نشسته ای و مسیر سبز عناصر را رقم می زنی ،‌ای سوزن بان عشق و ای جادوی سلامت مسافران نیمه شب این کوچه پس کوچه های اینترنت . آری تو را نیز بدرود می گویم که از یاران سخنگوی خاموشم بودی ... که همیشه دلگرمی ادامه این خاموشی تو بودی و همیشه مشوق به فریاد درآوردن این خاموش و در سکوت پیچیده...

خاموش ماندم تا به سکوت افلاطونی پاک و بی آلایشی رسیدم . آنگاه که داشتم برای همیشه از یاد این فریاد خاموش دل می کندم ... که آتشی بود بر سردی و آرامش آب خاموشی ام . که نه آتش آب را تبخیر کرد و نه آب آتش را خاموش... و کنون هر یک به راهی و به گرمی بخش مکانی که هر دو از عناصر مقدس طبیعت اند. که آتش در میان آتشکده یعنی‌پاکی . و صداقت آن که هرگز ریایی در آن ندیدم و همیشه بی آلایشی و راستی در گفتارش بود و من مدفن همه آنچه شنیدم . و آب عنصر پاک و مقدس اسلامی در میان چهارایوان مساجد...که همه اینها با پرواز ققنوس خیال و هجرت او به عمری باقی به فنا رفت که رفت...

 و شب نوشته های در غربت مانده و دل به وطن سپرده که یادش و وجودش مرا همیشه همراه است و هر کجا هست خدایا به سلامت دارش .

دعای خیر و آه صبح بودی که کلامت روزگار خسته ام را آرام می کرد . گاه احساس و گاه منطق بر تو غلبه می کرد و هرآنچه را در چنته داشتی بر صفحه می آوردی تا دیگران نیز بهره ببرند ...

و تو ای مسافر که در قفس تنهایی خود اسیر گشته ای ، وقت آن رسیده پر بگشایی و از این دالان تنهایی برهی که خدا یارت باد ...

چم را که هنوز نمی دانم ناز و خرام معنا کنم ، یا نظم و قاعده در گفتار و یا جان کلام! که من به نجوای دل تو را جان کلام می دانم ... و ای آناهیتای خاموش ،‌اردویسور آناهیتا ، که چون آن سرخپوست آمدی و رفتی که چه آمدنی و چه رفتنی ...

می رسم به خشت اول که گر نهاده شده بود صاف تا ثریا این دیوار راستا پیش می رفت . او نیز درد فراق و سختی دوران را چشیده بود و نیک می دانم که آشنایی بود در غربت خفته و نیک می دانم در پس هاله ابهام خود را پنهان هنرهایش کرده بود ...

بگذریم ، از اینها که بگذرم برای همه ی بودنتان ، برای حضورتان هرچند اندک و هرچند خاموش ،‌هرچند با قدمهای آهسته و عبور از گذرگاه فریاد خاموش ، همه را خجسته می دانم .

شاید روزی ،‌جایی حرف و کلامی برای هم زبانی یافتیم .... و شاید همیشه در خاموشی نگاه آشنایمان ، بی و حرف و کلامی خفتیم و به آرامش ابدی رسیدیم  ....

و امروز شانزدهم دیماه هزار و سیصد هشتاد و هفت باز هم با همان نوازشگر روح و جسم پایان می دهم :

با دریغی سنگین

شعرِ آمیخته با حسرتِ یک خاطره را

قصه حادثه ی برج و کبوتر را

یک بار دیگر می خوانم

 

ای پرنده ی مهاجر ، ای مسافر

ای مسافرِ من ، ای رفته به معراج

تو به اندازۀ قدرتِ پریدن ،

تو به اندازۀ دل بریدن از خاک ، عزیزی

 

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور ، یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجومِ وحشیِ بارون و باد

از افق ، کبوتری تا برج کهنه پر گشود

خسته و گمشده از اون ور صحرا میومد

باد پراشو می شکست ، بارون بهش سیلی می زد

برجِ تنها سر پناهِ خستگی شد    

مهربونیش مرهمِ شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر

قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

آخر این قصه رو تو می دونی ، تو می دونستی

من نمی تونم برم ، تو می تونی ، تو می تونستی

 

باد و بارون که تموم شد ، اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرندۀ من ، ای مسافر من

من همون پوسیدۀ تنها نشینم

هجرت تو هرچی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پرواز و فقط تو می دونی ، تو می دونستی

نمی تونم بپرم ، تو می تونی ، تو می تونستی

۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()

روی تو را و یاس و سحر را

هر روز صبح

در کنار هم دیده ام

با این سه تابناک

سوی بهشتی از نور کشیده شدم

ای خوش تر از سپیده دم

ای خوبتر ز یاس

نیکی جاودان است و پایدار

۱۳۸٧/۱٠/٥ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()

   

                                                                 

خیلی وقته این عکس رو می شناسم ، اما امروز داستانش رو خووندم. چقدر زیباست...

چقدر عظمت در وجود برخی آدمهاست... بخوانید شما هم ، شاید برایتان جالب بود...

در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ،

 پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.

در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در
رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد...
آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا
سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت،
خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت
نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستهای دعا گر" نامیدند.

 

 

 

   

۱۳۸٧/۸/٢٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()

هر زمان یادم کنی

غمگین مشو

من با غمت خو کرده ام

باران نرم نرمک بر گونه های گل می چکید

یادم آمد هان

چندی پیش

در چنین روز شگفت

من و ما در دل این کوه و هوا

چه غروبی و چه غمی

آری آری

چرخ دنیا

هر زمان بر گرد این گردون رسید

زندگی گشت جاری

باش تا بر یاد آن گذشته

قطره اشکی بفشانی ز سرور

یا زغم

می دانم

هر چه باشد

گردش ایام این است...

۱۳۸٧/۸/٦ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان

        مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان 

 مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر

        مهربانی به بروز مهر و جشن مهرگان

 

 

 

 

۱۳۸٧/٧/۱٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()

آن یکی مرغی ضعیفی بیگناه

اندرون او سلیمان با سپاه

چون بنالد زار بی شکر و گله

افتد اندر هفت گردون غلغله

هردمش صد نامه صد پیک از خدا

یا ربی زو شصت لبیک از خدا

امروز روز بزرگداشت اوست . او که به واقع مقامی بس بلند در طریق حقیقت دارد .

به بیان خود که می فرماید:

عطار روح بود و ثنایی دو چشم او

ما از پس ثنایی و عطار آمدیم

جلال الدین رومی معروف به حضرت مولانا از ادیبان بزرگ این مرز و بوم است .

هشتم مهرماه این روز بسیار بزرگ و تاریخی به یاد این عارف شاعر در ذهن و دل همگان حک شده و باقیست...

۱۳۸٧/٧/٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()

ننوشتنم از روی احوال نا آرام نبود که تمامیش شکر دارد.

سپاس می گویم دوستان عزیزم را مرا به نوشتن خواندند. در این سال نو هنوز خطی بر صفحه این خاموشی قلم نخورده بود... چه بگویم که دیگر نیمی از آن گذشته رنگ خاک زمانه بر نو بودن آن نشسته...

آمدم اما با کوله باری از احساس و زندگی .

آمدم اما با حس بودن یک شوق.

آمدم با تمام بودنش و روشناییش.

آنگاه که حضورش را می نگرم ،‌ می بینم خدا هنوز بشر و بشریت را فراموش نکرده...

به داده هایت شکر که نمود رحمت و مهربانیت می باشد.

آمده ام با موجی‌از شادی و زندگی. . .

ای پرستو که پیام آور مهری،

ای ماه که پیام آور نوری ،

ای آسمان که پیام آور هستی ،هستی ؛

همه را شکر دارم دگر بار...

۱۳۸٧/٦/٤ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید . . .
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار . . .
برخی نادوست و برخی دوستدار . . .
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی . . .
نه کم و نه زیاد  . ..  درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد . . .
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری . . .
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند . . .
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند . . .
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی .
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی . . .
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی  . . .
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد . . .
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت . . .
به رایگان . . .
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی . . .
هر چند خرد بوده باشد . . .
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی . . .
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی  . . .
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید . . .
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم  . . .
«ویکتور هوگو»
۱۳۸٦/۱٢/٢۸ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()
بچه های همه تن سیاه پوش ،
شهر ویرانه ،‌
به چه کار آمده ام اینجا ،‌
که ببینم همه ی آنچه به تاراج ببرد
لرزش روح خدا .
به چه کار آمده ام ؟
که چه بینم ؟
غم این مردم عاشق ،
یا حصار عظمتش را ؟
در دل سایه ویرانه این برج ،
نامهاست که می بینی باقی. . . .
زندگی جاریست . . .
۱۳۸٦/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()

                

بگذشت كه بگذريم

از كوچه چنين رندانه

چه مبارك سحری بود و چه گفتاری ؛

من و كلام دل . مدتی‌هست اين حس گفتار با اين پله های چوبی؛

مسند سخنی‌كه بلندای ‌آن با تك پله های ‌ريل مانند طی‌نمی شه!

راحت بگم ،‌ شكل يك منبر !

منبر كلام ، منبر ابراز عقيده و نظر .

اسطوره و تكيه گاه كسانی ‌كه حاجت دلشون را برای ‌اون می‌نويسن. . .

و چه خيال خوشی‌. راز من و اين منبر خيلی‌ قديمی تر از اين حرفهاست .

چيست اين سقف بلند ساده ی بسيار نقش

زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

اين چه استغناست يارب وين چه قادر حکمتست

کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست

عجب سخته اين چند قدم تا ملاقات خيال . . .

راهش دور اما پای ‌پله پله های صعودش انسانيت و انسان ماندن را فراموش نكرده .

۱۳۸٦/۱۱/٢٢ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط Silent Shout ديدگاه شما ()