دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین دردِ نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتوِ ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم 
<< محمدرضا شفیعی کدکنی >>
ای سکوت !
ای مادر فريادها !
هميشه بر من غالبی ...
من از نهايت شب حرف می زنم
من از نهايت تاریکی
و از نهايت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم 
« فروغ فرخزاد »
خداوندا به حرمت این زمان عزیزت از تو طلب بخشایش می کنم .
خداوندا قسم به این لحظات عزیزت که هیچ نمی توانم کرد جز آنچه نمی دانم .
خداوندا کمکم کن تا در برابر آنچه درگیر آن هستم به راحتی و آرامش برسم .
خداوندا روح خسته مرا دریاب که چون کبوتری شکسته پر بر فراز این آسمان در جریان است .
خداوندا به هرچه پناه می برم در نهایت به ذات تو می رسم و در می بابم که جز تو هیچ ندارم .
آه ای بزرگ ، ای تنها یاور و یار ! ای آنکه بجز تو در هیچ کارم همدمی نیست ! روح مرا از چنگ هوای نفسی که دل داده آن است رها گردان .... 








